لینک دانلود مستقیم در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه
1390/08/07ساعت 8:53 توسط ديهور
|
زمین نمناک!
مثل گونه هایم!
هوای ابر گرفته!
مثل وقتی که هوای تو بسرم می ریزد!
با آن همه نامه هایی که
برایم هیچ وقت ننوشتی
بادبادک می سازم که
پر است از هوای تو!
به دنباله اش دلتنگیها را می بندم
شاید رخت ببندد از دلم!
دلتنگیها را
باد
سرنگون می کند بر قامتم!
کاش یک کلاه ایمنی از محبت تو داشتم!
+
نوشته شده در سه شنبه
1391/02/05ساعت 12:28 توسط ديهور
|
چند بار امید بستم و نا امید باز گشتم؟
اصرار ورزیدن برای تغییر تو
خود از ابتدا تلاشی بیهوده بود!
من اگر دست به تغییر خویش می زدم
نتیجه بخش تر بود!
سی ها بار تا کنون
دگرگون شده بودم!
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/12/15ساعت 16:48 توسط ديهور
|
میلاد تو
به پیدایش یکی
خوشبختی مانند است
میان روزمرگی من!
شوخ و شنگ و
بازیگوش
خودم را به فنجانی
چای ،دعوت میکنم
از سوی تو!
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/12/14ساعت 10:37 توسط ديهور
|
همیشه میان ذهن بارانی ام
در حواشی لحظه های نا ممکن
حضور شیرین و صورتی توست که
مرا به خود میخواند
دستهایت
روح باران زده ی احساس مرا
چتری ست با شکوه و ایمن.
ساز تنهایی ام
در میان نغمه های امیدوار تو ، از یاد رفت
پر شد، از تمشک های حضور تو
اینک ، بگو
چشمهای زیبای تو را
بر بوم کدام معجزه به تصویر بکشم
تا از یاد نبرم جسارت دستان حقیرم را
+
نوشته شده در پنجشنبه
1390/10/29ساعت 12:25 توسط ديهور
|
دم غروب
استخاره می کنم نام خوبت را
از هر چه قاصدک در راه مانده است
از کبوتران مسافر خسته
از همین صنوبر قد کشیده تاسقف
پنجره
و چشم می بندم به نیت چشم های تو
چقدر طعم نگاهت شیرین است
تو خوب می دانی
دعای هیچ امامزاده ای
دیوانگی های من را شفا نداده است
باید بیایی
با شال سبز نامت مرا دخیل ببندی
به ضریح قلب خودت
و
زمزمه کنی دعای باران را
شاید که آسمانی شوم این بار
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/10/26ساعت 23:41 توسط ديهور
|
ساده
نیست نوشتن٬ وقتی نگاهت همخانه ی نگاهم نباشد
ساده نیست پرپر زدن دل در هوای آتشکده
ساده نیست به تنهایی اهورا شدن
اما ساده است گفتن یک دوستت دارم
و به همین سادگی دوستت دارم دوست
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/10/26ساعت 23:40 توسط ديهور
|
چه بارانی ست پشت پنجره اتاق کوچکم
پنجره را می گشایم
خانه پر می شود از عطر بودنت
وقتی تو نیستی
با همین بوی دلنشین باران
تنهایی ام را پر می کنم
تو نمی بینی
آن لبخندها که از به یاد آوردن چهره ات بر لب می نشیند
تو نمی بینی
همه آن اشک ها که از نبودنت مهمان چشم هایم شده اند
عطربودنت
در فضای خانه جاریست
و چشمانم خیره به دو چشمت
پرواز می کند با تو
در خیال خیس خویش
این چه حسی است که تو را این گونه در قلبم فریاد می زند
آن هنگام که نیستی؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/10/26ساعت 23:39 توسط ديهور
|
پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم جفت می شوند
قاصدکی روی پرچین
شبیه همین حالای من
بی قرار آواز کوچه است
انگار کسی
احتمال آمدنت را توی خواب هایش ریخته است
از سرصبحی می دانستم
این بوی نارنج ریخته در جانم
این اطلسی های چشم باز کرده در قلب زمستان
باید که خبر خوشی باشد
فرصت دیدار کم
اشتیاق بوسیدنت بسیار
و حرف های من ، مثل همیشه ناتمام است
ترا قسم به جان اینهمه علاقه ی ریخته در جانم
لاقل تا آخر همین ترانه ی باران بمان
دست هایت یک بغل صبوری
به دست های منتظرم مدیون است
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/10/26ساعت 23:37 توسط ديهور
|
بگذار این بار را گریه کنم
بگذار این بار را
در خم این شعر بشکنم
تلخی نکن
پاهایم خسته اند
بگذار کمی هم توقف کنم
تو نمی دانی دست سرما با تن گل چه کرد
تو نمی دانی خیزاب درد
با خواب ترد نیلوفر مرداب چه کرد؟؟؟
و پرستو چرا هرگز باز نگشت...؟
بگذار این بار را
در پناه دست هایت کمی مکث کنم
کمی بشکنم
کمی گریه کنم
شاید از انحنای درد بگذرم
+
نوشته شده در شنبه
1390/10/24ساعت 20:4 توسط ديهور
|
با پای پیاده
از روی آتش به سوی تو گام بر می دارم
در شعله ها غوطه می خورم
روح شاعرانه ام آنجا حلول می کند
روی آتش هم ، حضور ماه
سنگ بیداری به سینه می زند
جاذبه ی تو زیر برف ها پنهان مانده
بگذار تا پس از عبور از این آتش
برفها را پس بزنم
و تو را در دستانم بفشارم
+
نوشته شده در شنبه
1390/10/24ساعت 19:58 توسط ديهور
|
تمام شمع هایم را به یاد تو خواهم افروخت
در کوچه باغهای شبانه
پشت پنجره ی اتاقم
کنار قاب عکس خالی ات
آه شمعهای من،
چه کم فروغ هستید
وقتی که ماه طلوع میکند
+
نوشته شده در جمعه
1390/10/23ساعت 19:44 توسط ديهور
|
پنجره را که می بندی
چقدر پشت شب تنها می مانم!
ماه من طلوع کن!
دلم میخواهد در این نیمه شب
کسی برای دلم سه تاربزند
دلم سه تار شب را بنوازد
چقدر دلم میخواهد
وقتی تونیستی....
دلم بزند...!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/10/21ساعت 21:24 توسط ديهور
|
فیتیله فانوس زندگی ام به پایان رسیده
همچنان زرد می سوزد و پت پت کنان ، دوده زده
آنچنان سخت که خود را روشنایی نیست!
جاده هم هموار نیست!
پای برای ادامه ی رفتن نیست!
رنگ زرد صورتم از روشنایی نیست!
حسرت آبی سوختن این دم آخری ست!
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/10/19ساعت 17:51 توسط ديهور
|
توهمی اینک آغشته می کند
مفهوم ساده و صریح ذهن مرا
بر دیوار فاصله ها می برد
نام زیبا و شکیبای تو را
ای رفاقت ابدی!
در من نمانده صبری
نه طاقتی!
اینک جلوۀ تو مراد است!
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/10/18ساعت 16:34 توسط ديهور
|